مهمانپرست سخنگوی وزارت امورخارجه حکومت اسلامی در مصاحبه مورخ دوشنبه دهم اسفند با "خنده دار" دانستن استعفای اسلامی، قطع همکاری وی با وزارت خارجه را مربوط به زمانی می داند که "سبز و زردی" در کار نبوده است:
بگزارش بی بی سی: اگرچه وزارت امور خارجه ایران به خبر پیوستن آقای اسلامی به معترضان انتخاباتی (جنبش سبز) واکنش نشان نداد، اما سخنگوی این وزارتخانه در مصاحبه امروز (۱۰ اسفند) خود با خبرگزاری فارس، با نام بردن از آقایان حیدری و اسلامی آنها را "دستاویزهای سوخته" خواند و گفت که مأموریت آقای اسلامی در ژاپن در سال ۱۳۸۳ (۲۰۰۵) به اتمام رسیده بود و او در اواخر سال ۱۳۸۴ (همزمان با روی کار آمدن دولت محمود احمدی نژاد) از سمت خود در وزارت امور خارجه ایران کناره گیری کرده و به همراه همسرش در یک فروشگاه مشغول به کار شده است.
این موضع وزارت خارجه در باره اینجانب؛ این سوال را به ذهن هر انسان آزاده ای متبادر می سازد که چرا یک دیپلمات حاضر است تمام سوابق کاری، مصونیتهای دیپلماتیک، حقوق و مزایای دلاری، اتومبیل، راننده، سفرهای خارجی، ملاقاتها و میهمانی های دیپلماتیک را رها کند و به اتفاق همسرش که خانه دار و از زندگی مرفهی برخوردار بوده؛ در یک فروشگاه کار کند؟
چرا همکاری با وزارت امور خارجه را رها کردم؟
همه مردم آگاهی دارند که وزارت امور خارجه مهمترین ارگانی است که به جهت وظایف خاص خود، با تمام ارگانهای داخلی از قوه قضاییه، مجلس و کلیه وزارتخانه ها تا کوچکترین سازمان دولتی ارتباط دارد و از اسرارا درونی آنها با خبر است. مثلا وزرات امور خارجه باید پاسخگوی سوالات سازمانهای بین المللی درباره وضعیت حقوق بشر در ایران باشد، پس خواه ناخواه به اطلاعات زیادی از درون شکنجه گاههای رژیم، زندانیان سیاسی و آمار کشته شدگان و غیره دست می یابد.
لذا کارمندان وزارت امور خارجه آگاهترین افراد نسبت به بدبختیهایی هستند که امروز بر کشور ما حاکم است.
ما در وزارت امور خارجه شاهد بودیم که چطور گروهی انحصار طلب که حتی بعضی از آنها در زمان انقلاب و مبارزات مردم با استبداد سلطنتی در ایران نبودند؛ با این ادعا که این حکومت یک حکومت الهی است و حفظ این حکومت از نماز واجب تر است؛ و جمهوری اسلامی ام القرای جهان اسلام است؛ تمام آزادیخواهان را از صحنه سیاسی کشور حذف و در این کارا از هیچ جنایتی فروگذار نکردند.
ما کارمندان وزارت امور خارجه با توجه به اینکه در داخل کشور و در ماموریتهای خارج از کشور با ماموران وزارت اطلاعات، سپاه و سایر ارگانهای حراستی، امنیتی رژیم در ارتباط هستیم؛ آگاهی داریم که چه کسانی و با چه هدفی تئوری «ام القرای اسلام و حکومت الهی» را علم کردند.
بنده در یکی از ماموریتهای خارجی همراه هیات بیت رهبری به سرپرستی آقای محمدی گلپایگانی و گروهی از فرماندهان سپاه و اطلاعات به کشورهای آسیای جنوب شرقی بودم که سامسونتهای پر از دلار را تحت عنوان هدایای رهبری برای امامان جماعات و مساجد جهت تجدید بیعت آنان با رهبر جهان اسلام می بردند. در این سفر چند روزه از زبان آنان شنیدم که می گفتند: این حکومت یک حکومت الهی است و حضرات آیات عظام معتقدند برای حفظ ام القرای جهان اسلام حتی اگر لازم باشد، واجب است تمام درآمد نفت ایران را هم هزینه کنیم و تمام مستضعفان جهان را بر علیه استکبار سازماندهی و رهبری نماییم. هر کس هم در مقابل این حکومت بایستد مستحق مرگ است. اگر هم کثرت اعدامها موجب اعتراض افکار عمومی و به صلاح نظام نباشد، کسانی که آزاد می شوند باید عذابی را بچشند که فقط جنازه متحرکی از زندان خارج شود تا درس عبرت برای همه آشنایانش باشد.
همچنین بهت انگیزتر این بود که می گفتند: متهم سیاسی بعد از آزادی از زندان ممکن است هر عذابی را فراموش کند، اما درد شکنجه ناحیه نشیمنگاه، دردی ست که تا پایان عمر جسم و روح و روان او را به درد می آورد و دیگر هیچوقت به مقابله با اسلام بر نمی خیزد.
حتی یکی از مامورین اطلاعات بنام مستعار حسینی گفت: یکی از زندانیان سیاسی که درد نشیمنگاه را چشیده در همسایگی ما در اصفهان است که در کنج خانه مثل یک جنازه افتاده و پدر و مادرش هم از ترس؛ خفقان گرفته اند و این خوب درس عبرتی برای همه اقوام و دوستانش شده است.
بله مردم ایران و مردم جهان بدانند که بنده در دهه اول انقلاب از زبان هیات اعزامی بیت رهبری به ریاست آقای محمدی گلپایکاتی شنیدم که جوانان مبارز در زندان مورد تعدی و تجاوز قرار می گیرند ولی چه کسی جرات افشای آنرا داشت؟
خوشبختانه امروز با افشاگری آقای کروبی این جنایت بر همه آشکار شده است.
ما در وزارت امور خارجه علاوه بر کشتار و قتل عام نیروهای مبارز در داخل؛ شاهد و آگاه بودیم که چگونه ماموران حکومت اسلامی با پاسپورت سیاسی و با استفاده از مصونیتهای دیپلماتیک بسیاری از آزادیخواهان و فعالان سیاسی و حتی هنرمندان مقیم خارج را ترور نمودند، که دستگیری بعضی از آنان رسوایی بزرگی برای حکومت ولایت فقیه بار آورد.
ما در وزارت امور خارجه شاهد بودیم که استراتژی سیاست خارجی مخرب و دشمن تراش حکومت اسلامی مبنی بر صدور انقلاب از ام القری اسلام ، ایران را به منزوی ترین کشور دنیا مبدل ساخت.
ما شاهد بودیم که پرسنل سپاه و اطلاعات در دفتر حمایت از نهضتهای آزادیبخش وزارت امور خارجه، تحت پوشش دیپلمات با پاسپورت سیاسی و با استفاده از مصونیتهای دیپلماتیک، و بودجه های محرمانه بی حساب؛ با افراطیون و گروههای تندرو ارتباط و ضمن حمایت مالی و تهیه تجهیزات؛ آنها را برای آموزش بمب گذاری و ترور به ایران اعزام میکردند تا در مواقع لازم از آنها به اصطلاح برای ضربه زدن به استکبار استفاده کنند.
اگرچه دفتر حمایت از نهضتهای آزادیبخش وزارت امور خارجه در دروه ریاست جمهوری خاتمی به دفتر تحقیقات اسلامی تغییر نام یافت، ولی همچنان با همان ماموریت در وزارت خارجه مستقر و فعال است.
تاسیس حزب الله لبنان، مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق، جهاد اسلامی فلسطین و سایر گروههای افراطی و صرف میلیادرها دلار از درآمدهای نفتی مردم محروم و گرسنه کشورمان برای حمایت از گروه حماس و سایر افراطیون در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین و نیز فعالیتهای برون مرزی سپاه قدس در لبنان، افغانستان، عراق و سایر کشورهای منطقه و بمب گذاریهای متعدد آنها در چند نقطه از جهان از جمله در لنبان، عربستان سعودی و آرژانتین و ... در راستای همان استراتژی سیاست خارجی حکومت اسلامی بوده که علاوه بر حیف و میل شدن منابع مالی کشور خسارتهای سنگینی برای مردم و کشورمان داشته، از دیگر عوامل نارضایتی دیپلماتها بوده است .
یکی دیگر از عوامل نارضایتی دیپلماتهای وزارت امور خارجه؛ باجهای بی حساب و کتاب گلستانی و ترکمنچایی به روسیه، چین و سایر کشورهای باصطلاح سوسیالیست ضد آمریکایی بوده است که امروز مردم عادی هم در خیابانها،شعار مرگ بر و روس و چین سر داده اند.
ما دیپلماتهای وزارت امور خارجه از این جنایات و خیانتها بیزار بودیم ولی کسی جرات ابراز نیت باطنی خود را نداشت. لذا بنده و چند تن از همکاران همفکر در اواخر ریاست جمهوری رفسنجانی تصمیم گرفتیم که حداقل استعفا بدهیم و با کناره گیری از سیاست، از این رژیم جانی فاصله بگیریم.
استعفای یکی از دیپلماتها و ناپدید شدن وی.
(درویش رنجبر)
اولین دیپلماتی که تقاضای استعفا داد آقای درویش رنجبر بود. رنجبر در دو ماموریت قبلی خود در وین و ژنو شاهد همکاری سفیر با نیروهای اطلاعات و سپاه بود که در پوشش دیپلمات عملیات ترور فعالان سیاسی مقیم خارج را بر عهده داشته اند.
آقای درویش رنجبر بلافاصله بعد از استعفا ناپدید شد و تا مدتها کسی از وی خبری نداشت تا اینکه با خبر شدیم وزارت اطلاعات با این توجیه که چون بسیاری آرزو دارند مقام و موقعیت آقای رنجبر را داشته باشند؛ به استعفای وی مشکوک و او را بازداشت نموده است.
خبر بازداشت آقای رنجبر و شکنجه های فراوان روحی و جسمی وی برای اعتراف، نفس را در سینه بسیاری از دیپلماتهای ناراضی حبس نمود. دیگر حتی کسی جرات استعفا هم نداشت.
تا اینکه دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی فرا رسید و ما فکر کردیم که شاید کناره گیری فرار از مسئولیت باشد. بمانیم و به اصلاحات کمک کنیم.
با این نیت تا پایان ریاست جمهوری محمد خاتمی ماندیم ولی با روی کار آمدن احمدی نزاد درست در زمانی که بقول سخنگوی وزارت خارجه، هنوز سبز و زردی در کار نبود؛ دیگر بر ما ثابت شد که کار کردن برای این رژیم اصلاح ناپذیر، مشارکت در جنایات است. لذا به توکیو محل ماموریت قبلی خود گریختم تا جنایات حکومت اسلامی را در خارج از کشور افشا نمایم ولی بدلیل تهدیدات عوامل سفارت و فشارهای دولت ژاپن برای استرداد ما به ایران، مجبور به سکوت شدیم. تا اینکه به برکت جنبش سبز مردم ایران دولت ژاپن هم در رفتار خود نسبت به ما تجدید نظر نمود و ما توانستیم صدای خود ر ابه مردم برسانیم.
در پایان موضوعی را به خاطر دوستان و همکاران وزارت امور خارجه اعم از سفرا، رایزنان، دبیران و وابستگان سیاسی و کلیه کارمندان بیاورم؛ شاید از خواب غفلت بیدار شوید:
همکاران به یاد دارند 20 ، 25 سال پیش که در وزارت امور خارجه استخدام شدیم؛ مقامات وزرات خارجه دیپلماتهای زمان شاه را تقبیح و طعن و لعن می کردند.
حتی به ما می گفتند ما شما را استخدام کردیم برای پاکسازی وزرات خارجه از این عناصر خائن زمان شاه و از این طاغوتیها. و گاهی می گفتند که اینها باید به دلیل حمایت از طاغوت؛ در همین صحن وزارت امور خارجه تیر باران می شدند. ولی عطوفت اسلامی امام مانع از این امر شده است .
آیا شما هم می خواهید سرنوشت دیپلماتهای زمان شاه را داشته باشید؟ آیا فریاد مردم که در سراسر ایران فریاد می زنند این حکومت روی شاه را سفید کرده را نشنیده اید؟
آیا حکومت اسلامی که حتی به هم صنف روحانی خود رحم نمیکند. چه کسی از آیت الله لاهوتی نزدیکتر و خودی تر؟ و آیت الله گلزاده غفوری که فقط به دلیل رای منفی به ولایت فقیه در مجلس خبرگان؛ دو فرزند پسر و دختر و دامادش را به اتهام واهی همکاری با ضد انقلاب، اعدام کردند! و امروز که می بینید حتی تاب تحمل فرزندان خمینی را هم ندارند.
آیا رژیم شاه با آن همه بدی و خشونتی که شهره عالم بود؛ چنین جنایاتی را مرتکب شد؟
پس مردم در باره شما چه خواهند گفت؟
همکلاسی شما در دانشکده وزارت امور خارجه

|
در اسفند ماه ۱۳۶۱ خدمت سربازی را با درجه گروهبان سه وظیفه پس از گذراندن ۱۸ ماه در جبهه جنگ به سلامتی تمام کردم. همه آینده را در قبولی کنکور و ورود به دانشگاه میدیدم. تمامی مراکز آموزش عالی کشور به خاطر "انقلاب فرهنگی" به مدت دو سال تعطیل شده بود. از فروردین ۱۳۶۲ به کوب برای کنکور میخواندم. در کنکور سراسری تابستان آن سال توفیقی بدست نیاوردم. نومید نشدم و خودم را برای کنکور سال بعد آماده میکردم. در پائیز همان سال در حالیکه با تمامی توان خودم را برای کنکور سال بعد آماده میکردم در روزنامه اطلاعات این آگهی به چشمم خورد؛ "موسسه آموزش عالی وزارت امور خارجه دانشجو میپذیرد." شرایط پذیرش؛ ۱- پسر بودن(دختر ممنوع)۲- داشتن شناسنامه ایرانی ۳- نداشتن همسر خارجی ۴- داشتن دیپلم با معدل ۱۶، ۵-حد اکثر سن ۲۵ سال ۶- داشتن مدرک پایان خدمت سربازی. من واجد تمامی شرایط پذیرش بودم و از مرودشت (محل زادگاه) کلّ مدارک را به آدرس مربوط پست کردم. پس از مدتی یک نامه دریافت کردم که در امتحان ورودی باید در فلان روز در دبیرستان البرز تهران حضور یابم. با اتوبوس از مرودشت راهی تهران شدم. چون در تهران هیچ بستگانی نداشتم روز قبل از امتحان به تهران رسیدم و از ترمینال جنوب به میدان توپخانه آمدم. به مسافر خانه فروردین مراجعه کردم قیمت اتاق خصوصی برای من گران بود. به کارمند مسافر خانه گفتم من فقط امشب را اینجا هستم آیا میتوانی ارزانتر حساب کنی. او دستی به موها یش کشید و گفت میتوانم تو را در اتاقی که یک نفر دیگر هم هست جا بدهم، گفتم ایرادی نیست. هم اتاقی من در آن شب پیرمردی پینه دوز بود از آذربایجان. از من پرسید اهل کجا هستی. گفتم شیراز. پرسید اینجا چه میکنی. گفتم فردا امتحان دارم و برای همین به تهران آمدم. بعد پرسید امتحان چی؟ گفتم اگر قبول بشوم قرار است در دانشکده وزارت امور خارجه تحصیل کنم. در این لحظه دست به توبره برد و ابزار پینه دوزی (تعمیر کفش) را بیرون آورد و گفت من این ابزارها را با ۱۰۰ لیسانس عوض نمیکنم
فردای آن شب از میدان توپخانه پرسان پرسان خودم را به دبیرستان البرز رساندم. سر ساعت ۱۰ صبح پشت میز امتحان نشستم. در میان آن همه سوال هنوز برخی از آنها را به یاد دارم. شهر نقده جز استان کردستان هست یا آذربایجان غربی؟ اقتصاد جمهوری اسلامی بر پایه بخش خصوصی هست یا تعاونی و یا دولتی؟ منابع فقه شیعه چیست؟ کتب اربعه شیعه کدام هستند؟ پس از این امتحان یک سره به مرودشت باز گشتم. تقریبا دو ماه بعد یک نامه دریافت کردم که شما در امتحان کتبی قبول شدید و برای مصاحبه باید در تاریخ ۱۴ اسفند(۱۳۶۲) به تهران بیایید. باز هم شال و کلاه کردم و ۱۲ ساعت با اتوبوس از شیراز به تهران رفتم. محل مصاحبه خیابان ویلا بالاتر از پل کریم خان زند بود. در حقیقت جایی که بعدا ۴ سال تحصیل کردم. مصاحبه هم جالب بود، دو نفر جوان ریشو( البته خودم هم برای قبول شدن در مصاحبه چند هفته ریشم را نتراشیدم) مصاحبه گر بودند. از طرف دیگر در آن زمان پوشیدن اور کت خاکی نشانه حزب الهی بودن بود. به همین خاطر من اور کت دوستم را که به رنگ خاکی بود قرض گرفتم و با آن در مصاحبه شرکت کردم. پس از ورود به اتاق مصاحبه یک جلد قرآن بر روی میز بود. یکی از آن دو جوان که بعدا فهمیدم اسم او حسین کمالی است از من خواست تا برای شروع مصاحبه آیاتی از قرآن را بخوانم. من هم که نگران رد شدن در مصاحبه بودم با تظاهر به اسلامی بودن گفتم میبخشید من وضو ندارم و نمیتوانم قرآن را بدون وضو لمس کنم. کمالی گفت اشکال ندارد میتوانید بدون وضو حاشیهٔ قرآن را که نوشته ندارد لمس کنید و قرآن را بخوانید. پس از خواندن چند سوره مصاحبه شروع شد. اولین سوال؛ در حال حاضر مهمترین مسائل جهان اسلام چه میباشد؟ کشورهای جبهه پایداری چه کشورهایی میباشند؟ کشورهای همسایه لیبی کدام هستند؟ تقریبا تمام سوالات آنها را پاسخ گفتم و در فروردین ۱۳۶۳ پس از تعطیلات نوروز سر کلاس دانشکده (در آن زمان موسسه) وزارت امور خارجه نشستم. حالا بگذریم که با چه مصیبتی در کلان شهر تهران توانستم اتاقی در شهر آرا کرایه کرده و هر روز با اتوبوس از آنجا به خیابان ویلا برسم و با تاکسی خودم را به پل کریم خان برسانم. |
تقریبا پس از سه ماه، این خبر بین ۷۰ نفر دانشجو دهان به دهان پیچید که فرزند شهید بهشی نیز در این دانشکده تحصیل میکند. با توجه به اینکه شهید بهشتی یکی از معماران انقلاب اسلامی بود من نمیتوانستم باور کنم فرزند شهید بهشتی در میان جمع ما هست. به همین خاطر هنگام حضور و غیاب دقت میکردم ببینم آیا نام بهشتی به گوش میرسد یا نه. پس از چندین حضور و غیاب وقتی علیرضا بهشتی دست خود را به علامت حضور بالا میبرد به چهره او نگاه کردم. تقریبا سیمای شهید بهشتی را در صورت او دیدم ولی با توجه به اینکه علیرضا مثل پدر قد بلند نبود هنوز باور نداشتم. به هر حال پس از مدتی از او پرسیدم آیا شما فرزند شهید بهشتی هستید؟ علیرضا با تواضع گفت بله.. بعد پرسیدم شما با توجه به اینکه میتوانستید هر گونه انتخابی بکنید چه گونه سر از این دانشکده در آوردید؟ او گفت پس از مشورت با مهندس موسوی ایشان این دانشکده را توصیه کردند. علیرضا بهشتی در طول ۴ سال تحصیل چنان خاضع و خاکی بود که هیچ کس فکر نمیکرد او فرزند معمار انقلاب اسلامی است. مثل دیگر دانشجویان در سلف سرویس غذا میخورد، مثل دیگر دانشجویان با اتوبوس به دانشکده میآمد، هرگز از نام و شهرت پدرش هیچ استفاده نکرد. در حالیکه بیشتر همکلاسیهای او از جمله محمد رضا البرزی به سفارت منصوب شدند او حتی قدم به وزارت خارجه نگذاشت، و هرگز هیچ پستی از این رژیم طلب نکرد. علیرضا میتوانست جای فرد بی سوادی مثل متکی قرار بگیرد و با شایستگی وزیر امور خارجه شود. ولی در عوض آنقدر به زخارف دنیا بی اعتنا بود که تدریس را بر مقام دولتی ترجیح داد. پس از ۴ سال تحصیل در دانشکده وزارت امور خارجه بدون استفاده از امکانات دولتی به لندن رفت و دکترا گرفت. پس از باز گشت به ایران در دانشگاه تربیت مدرس به تدریس مشغول شد. میتوانست مثل دیگر "آقازاده ها" به چپاول ثروت ملی بپردازد ولی علیرضا شرف داشت. علیرضا، ناصر واعظ طبسی نیست، علیرضا، علی جنتی نیست، علی رضا فرزند ناطق نوری نیست، علیرضا فرزند محمد یزدی(دزد کارخانه لاستیک دنا) نیست. اکنون علیرضا بجای این همه امتیازات آقازادگی در کنج زندان به سر میبرد. درود به شرف تو علیرضا. تو فرزند خلف ایران هستی. تو همیشه در قلب میلونها ایرانی جا داری. |
|